این روز ها این بیت ورد زبونمه ,خدایا چقدر انتظار سخته,اونم چی منتظرچیزی باشی که...چیزی که غیر ممکنه بهش برسی...اما نه غیر ممکن .غیر ممکنه!
به هر حال ...
من امیدمو از دست نمیدم ...خدایا خودت میدونی چقدر برام مهمه...
دیشب به نیتش فال حافظ گرفتم:
زلف معشوقه به دست دگران خواهدبود.....
این روز ها حس میکنم مثل پرتقال زیر پای روزگار دارم له میشم ...
دیشب خواب عجیبی دیدم
خواب یه ماهی ....
...............
داره بارون میاد
بوی باران .....بوی دلتنگی ...بوی تکرار خاطرات در ذهن.....و تنها بوی باران است که خوشحالم میکند
امروز نمیدونم چند روز از اینترنت از وبلاگ از دور زدن های الکی از دل خوشی های اینترنتی از دل واپسی های بیخودی واسه اون دور بودم
نمیدونم چرا دلم می خواد واسه لحظه های بی اینتر نت فزیاد بکشم
شاید این شوک اینترنتی واسم خوب بود شاید این روزهای بی اینتر نت باعث شد یه خورده به خودم فکر کنم چه فکرهای غمناکی! از فکر کردنهم خسته شدم. ممکنه شما هم از اون دسته ادما باشید که وقتی که بیکارید فکر بازی میکنید نمیدونم به هر حال من از اون دستم که زیاد فکر میکنم و وقتی فکر میکنم م انگار فاصله خیلی زیادی از دنیای واقعی دارم خلاصه متوجه اتفاقات اطراف نمیشم شاید این دلیل خیلی خوبی باشه برای این که فکر کردن و کتاب خوندنو دوست داشته باشم راه حلی برای جدایی از همه چیز برای رفتن به دنیای دیگر برای زندگی در هیچ اباد...
از مرز خواي مي گذشتم
سايه تاريك يك نيلوفر
روي همه اين ويرانه فرو افتاده بود
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
در پس درهاي شيشه اي روياها
در مرداب بي ته آيينهها
هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بود م
يك نيلوفر روييده بود
گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت
و من در صداي شكفتن او
لحظه لحظه خودم را مي مردم
بام ايوان فرو مي ريزد
و ساقه نيلوفر بر گرد همه ستونها مي پيچد
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
نيلوفر روييد
ساقه اش از ته خواب شفافم سر كشيد
من به رويا بودم
سيلاب بيداري رسيد
چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم
نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود
در رگهايش من بودم كه مي دويدم
هستي اش درمن ريشه داشت
همه من بود
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟
سهراب سپهری
نمیدونم چرا این روزا زده به سرم
این روزا منو یاد خیلی چیزا میندازه یاد خاطرات شیرینی که به یاد اوردنش قلقلکم میده یاد ارزوهای وسوسه انگیزو خوش عطریاد شعرهای نیلوفری سهراب ...
راستی پاییزداره از راه میرسه فصل نارنجی! چقدر زود تابستان تمام شدبالاخره روزها می آیند و می روند و من یا همه ما رفتنش را خوب به خاطر می سپاریم
لطفا این مطلب رو نخونید.وقتتونو تلف نکنید.اینا فقط افکار عجولی هستن که دوست دارن مخاطبی داشته باشن که اونم فکر نکنم به درد کسی بمی خوره.فقط برای دل خودم نوشتم.
نمی تونم بگم اصلا نمی خوام که بگم نمی شه بیان کرد. اصلااین حرفا به درد کی می خوره نمی دونم چی باعث شده که همه چیز تغییر کنه.بازم مثل خیلی وقت پیشا نمی دونم کجای کار ایراد داره.
چرا آدم می ترسه.مگه آدم تنها به دنیا نمی آد و تنها از دنیا نمی ره؟
پس این ترس چیه.چرا ادما اسیرشن
خیلی به هم ریختم دوست دارم گریه کنم اما گریم نمی یاد دوست دارم یه چیزیو بشکونم (مثلا قلب یه ادم دل شکسته !)اما دلم نمی یاد دوست دارم تموم بد بختی های ادمارو توصورت این روزگار لعنتی تف کنم...
.نمی دونم این چرت و پرت ها به درد کی میخوره.این زبان من در آوردی و مبتذل.این احساساتی که به زشت ترین صورت ممکن بیان می شن.ولی مگه قراره به درد کسی بخوره.مگه قراره من این جا برای کسی بنویسم.این جا فقط قراره بنویسم.همین.
بذارفقط برای دل خودم بنویسم.این قدر که اجازه دارم خودخواه باشم .بذار زشت باشه.مبتذل باشه.مثل زندگی.مثل بودن.مثل مرگ.
قابل خوندن نباشه.چه فرقی می کنه.
...مگه همیشه باید دنیا رو تغییر داد.
بذار طبیعت و سرنوشت ودنیاو آدماش کار خودشونو بکنن .بی تفاوت باش مثل خیلی های دیگه بذار هر چی میشه بشه. نمی دونم آدما چرا از تغییر می ترسن فکر میکنن خیلی خوبن و نبازی به تغییر ندارن حالم از این جور ادما به هم میخوره .
خیلی وقت بود که بی خوابی به سرم نزده بود.خیلی وقت بود که دلم نمی خواست تا صبح راه برم و قدم بزنم.خیلی وقت بود که چرت و پرت نمی گفتم.خیلی وقت بود که دلم نمی خواست زندگیمو استفراغ کنم.خیلی وقت بود که فکر می کردم فردا می تونه یه فرقی با امروز داشته باشه.خیلی وقت بود که ...ولی هیچ فرقی نکرد من همونیم که بودم
گاهی موقع ها هستن که کلمات بدون این که معنی واقعیشونو داشته باشن همین جوری پشت سر هم ردیف می شن.الان یکی از اون موقع هاس.از اون وقتایی که هیچ چیزی مهم نیست.آدم همین جوری الکی دلش می خواد نا امید باشه.همین جوری الکی دلش می خواد حالش از همه چیز به هم بخوره.همین جوری الکی می خواد هذیون بگه.
یکی از دوستان برای مطلب قبلی کامنتی گذاشته بودن که باعث شد من این مطلب رو بنویسم تا شاید منظورم رو واضح تر بیان کنم.البته اول قرار بود قط یه جواب کوتاه بدم،ولی همین که شروع کردم به نوشتن خود به خود طولانی شد و ترجیح دادم این جا بنویسم.در واقع این یه مطلب کلی هستش که نه در جواب، که به انگیزه اون کامنت نوشته شده. کل مطلب از نظر من اهمیت خیلی کمی داره اما به دلایلی ترجیح دادم که بنویسم.
اصولن خیلی دوست ندارم یه موضوع خیلی ادامه پیدا کنه.ولی با عجله نوشتن و کوتاه و پاره پاره نوشتن باعث می شه که حرفا مبهم و کلی بشن.
در مجموع یکی از اصل های مهم وبلاگ نویسی (غیر از حال و حوصله داشتن) شجاعته.شجاعت این که درونیات خودتو در معرض دید و (در نتیجه)قضاوت دیگران قرار بدی.
و من هم تنها درونیات خودم رو نوشتم فقط چیزایی که درو برم بود و احساسشون میکردم
مشکل بعضی از ما اینه که ادمایی که با اونها در تعامل هستیم رو نمیفهمیم و بعضی حرفاشونو درک نمی کنیم من نمیدونم که این دوست عزیز چه بر داشتی از مطلب من کرد زیاد هم برام مهم نیست یعنی برای خودم ارزشی قائل نیستم و نیازی به دفاع از خودم برای تبرئه شدن احساس نمی کنم
با همه این ها، شخصن وقتی از دید خودم به اون چیزایی که میبینم مثلا جامعه ای که توش زندگی میکنم (حالا هر چی) حرف می زنم نکات مثبتش برام بیشتر از نکات منفیه.اون قدر که می تونم به راحتی نقطه های تاریک رو فراموش کنم.
ممکنه که از دید بعضیا گناهی مرتکب شده باشم(بهتره بگم اشتباه) ولی از هیچی پشیمون نیستم و هر چی که گذشته در نهایت یه تجربه بوده .زندگی مجموعه ای از اشتباهاته. چیزی که اهمیت داره اینه که اشتباهات تکرار نشن. در صورتی که در این مدت هم کسی از نوشته هام رنجیده مطمئن باشه که ناخواسته بوده وهمین جا ازش عذرخواهی می کنم.
سلام
من دوباره اومدم البته بعد از یه غیبت صغری بااین تفاوت که نمی دونم در مورد چی بنویسم چیزایی که دوست دارم بنویسم رو نباید بنویسم چون ....
به هر حالتو جوامعی مثل جامعه ما که جز جوامع بسته محسوب می شیم وبلاگ نویسی هم محدودیت های خاص خودشو داره. وقتی که آدم با اسم خودش وبلاگ بنویسه این محدودیت ها بیشتر هم می شه. آدم وقتی وبلاگ می نویسه بخشی از درونیات خودشو بر ملا می کنه. یه جورایی بخش ناپیدای وجودشو. بخشی که شاید دیگران کمتر می بینن. این روزگاربه حدی ما رو در روزمرگی ها غرق کرده که فرصتی برای پی بردن به افکار و دلبستگی های دوستان به آدم ها نمی ده و اگه تو این کمبود همیشگی فرصتی پیدا بشه و وبلاگی خونده بشه اون وقت تا حدی می شه بخشی از درونیات آدمها رو شناخت.
... اما خب باید گفت که همه حرف ها که گفتنی نیست.اون هم تو شرایطی که حتی حرف های نگفته رو هم به آدم نسبت می دن.
شاید قرار نبود این ها را بنویسم.شاید بهتر بود از آرزوهایم و یا از شیرین ترین چیزهابنویسم به هر حال یه وقتایی باید یه چیزایی رو یه جورایی به دیگران فهموند
مردمان نامردند .
و سخاوت شده آن در گرانمایه دهر .
و شقاوت شده آن رود روان که به هر کوچه و برزن جاریست .
همه گان مینوشند تا فراموش کنند دنیا را تا فراموش کنند رویا را .
گوشه دور نشسته چوپان که به آهنگ غم انگیز نی اش میخواند قصه تنهایی .
همه جا تنها یی است .
گوسفندان همه گرگند در این وادی سرد و شغالان همه میش .
گ.شه دیگر باز پیر مردی تنها .
که شکسته قلبش زجفای دنیا . در کنار جوی بی امان می خواند .
ز غم تنهایی .
دختری گریان است .
مادری لرزان است .
پسری نالان است . پدری غمگین است .
همه شان می نالند ز جفای دنیا .
و کسی نیست خدا را خواند .
آن خدایی (( که دراین نزدیکیست لای این شب بوها پای آن کاج بلند ))
نهال تازه رسی گفت با درختی خشک * که ازچه روی، ترا هیچ برگ و باری نیست
چرا بدین صفت از آفتاب سوخته ای * مگر به طرف چمن، آب و آبیاری نیست
شدی خمیده و بی برگ و بار و دم نزدی * به زیر بار جفا، چون تو بردباری نیست
جواب داد که یاران، رفیق نیم رهند * به روز حادثه، غیر از شکیب کاری نیست
تو قدر خرمی نوبهار عمر بدان * خزان گلشن، ما را دگر بهاری نیست
شکستگی و درستی تفاوتی نکند * من و ترا چو در این بوستان قراری نیست
تو نیز همچو من آخر شکسته خواهی شد * حصاریان قضا را ره فراری نیست
هر آنچه می کند ایام می کند با ما * بدست هیچ کس ای دوست اختیاری نیست
اگر سفینه ما، ساحل نجات ندید * عجب مدار، که این بحر را کناری نیست


جادوگران